CloseMaximizeMinimize تبلیغات سیستم
جوان

جوان
میان آدمیان چیزی نیست جز دیوارهایی که خود ساختند


نویسنده : جوان ; ساعت 15:36 روز 14 اسفند 1387

حکم محکم الهی از برای اشرار نار است و از برای ابرار نور

 





نویسنده : جوان ; ساعت 12:08 روز 24 بهمن 1387

اگر رویایی در دل داری

به دنیا بیاورش و آن را زندگی بخش

چه بسیار گنجینه هایی که تنها از آنِ ما هستند

و هرگز بستری برای رشد نمی یابند

هر یک از ما موهبتی بی همتا در خود دارد

که باید آن را به دنیا بیاورد

مقصود ما در زندگی شکوفا ساختن چنین موهبتی است

حتی اگر تنها شمار اندکی از ما آن را پیشکش کنند

باز دنیا ، دنیای بهتری برای زیستن خواهد بود

 





نویسنده : جوان ; ساعت 15:54 روز 12 بهمن 1387

دکتر شریعتی : در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد. . . کاش میشد لحظه ای ابله نبود ...! کاش میشد...! و چه کم بودند آنهایی که این کاش را حقیقت یافتند... و چه کم خواهند بود..... اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت. اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت

   

دانلود کلیپ " چرا "

 

*****کمی تفکر کنیم*****

 

منبع : نیروی جوان





نویسنده : جوان ; ساعت 16:05 روز 6 بهمن 1387

جمیع آنچه در آسمانها و زمین است برای تو مقرر داشتم مگر قلوب را که محل نزول تجلی جمال و اِجلال خود معین فرمودم و تو منزل و محل مرا به غیر من گذاشتی ، چنانچه در هر زمان که ظهور قدس من آهنگ مکان خود نمود غیر خود را یافت ، اغیار دید و لامکان به حرم جانان شتافت و مع ذلک ستر نمودم  و سر نگشودم و خجلت تو را نپسندیدم

 





نویسنده : جوان ; ساعت 20:08 روز 26 دي 1387

چشم سر را پلک به آن نازکی از جهان و آنچه در اوست بی بهره نمايد ، ديگر پرده آز اگر بر چشم دل فرود آيد چه خواهد نمود . بگو ای مردمان ! تاريکی آز و رشک ، روشنائی جان را بپوشاند ، چنانکه ابر ، روشنائی آفتاب را . اگر کسی بگوش هوش اين گفتار را بشنود ، پَر آزادی بر آرد و به آسانی در آسمان دانائی پرواز نمايد





نویسنده : جوان ; ساعت 10:10 روز 17 دي 1387

اِما بومبک ، زنی که بر اثر بیماری سرطان از دنیا رفت

اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم

دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده

در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم

پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد ، شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم

با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند

با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم

هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است

هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است . به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم هر لحظه از این دوران را می بلعیدم چرا که شانس این را داشته ام که بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم

وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم : بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور ، بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم

اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم





نویسنده : جوان ; ساعت 15:29 روز 11 دي 1387

ای دوست عبدالبها قدری در بلایای اولیای سلف نظر نما . حضرت سید الشهدا روحی لشهادت الفدا در دشت کربلا در دست اعدا محصور گشته و حتی آب گوارا را مضایقه داشته اند . حنجر مبارک به خنجر زلف بریده شده و جسدهای مطهر به خاک و خون آلوده گشت . سرهای بلند زینت رماح شد و نفوس مقدسی به تیغ جفا ریز ریز گردیدند . اموال به تاراج رفت و ارواح به معراج شتافت مخدرات بی تقصیر اسیر عشائر و اقوام شد و اطفال معصوم پایمال سم ستوران گشت ولی عاقبت این موهبت بود که آن حضرت به آن موفق گردید و این نحوست ابدی بود که یزید در آن مستغرق گردید . پس معلوم شد که بلا در سبیل الهی عین عطاست و عذاب غذب فرات و علیک التحیة و الثنا

عبدالبها عباس

 





نویسنده : جوان ; ساعت 13:01 روز 6 دي 1387

ایستادم لب مرز و تماشا کردم گریه مرز جدائی ها را چهره پاک زمین سخت غمناک و حزین همه مأمور جدائی شده اند دیده بانی و یکی برج بلند سیم ها بر سر سیم نرده ها کهنه و افتاده به خاک سیم ها لخت و فقیر سیم ها خسته و پیر پایه ها زیر فشار، و شده از جان سیر پایه ای خم شده است که تحمل بکند پیکر سیم ، سیم ها پر خس و خار و شیاری به سر و صورت خاک و خطوطی مبهم همه در کار جدائی ساعی بچه های لب مرز دلشان غمگین است قلبشان خونین است پای این خط سیاه روحشان هست سفید به سفیدی صفای دم صبح چه کسی باعث این حزن و جدائی شده است؟ یک وطن بود جهان و خدا خلق نمود عالمی عاری از مرز و حصار خاطر آدم و حوّا نه پریشان نه غمین و نه بیگانگی و فتنه و کین کشور خارجی و پرچم بیگانه نبود ما نبودیم جدا روز نخست یک وطن بود جهان مرزها را چه کسی ساخته است؟ چه کسی عامل این تفرقه است؟ آی، ای بی خبران آی، ای فتنه گران ای که تاریخ سیاه است چو رنگ دلتان شرمتان باد از این مرز و حصار مرزها را بزدائید ز خاک مرز زائیده فکر بشر است مرزها ننگ بشر ، قلبهای همه آزاده دلان بی مرز است یک وطن بود جهان ولی افسوس که با دست بشر خط بیگانگی و مرز عناد شده ترسیم بر این صفحه خاک و به صدها پاره ، پاره کردند تن پاک زمین و زمین سخت غمین مرزها ناامن اند آتش مکر و ریا شعله بغض و عناد عاقبت خواهد سوخت پیکر عالم را بشریت به کجا خواهد رفت؟ آرزوی بشر خسته قرن آرزوی بشر درمانده آرزوی بشر خونین دل آرزوی بشر پای به گِل زندگی در وطنی بی مرز است آرزویش چه خوش و شیرین است اتحاد همه اهل جهان وحدت فکر و روان وحدت خط و زبان وحدت عالم انسانی و کلّ ادیان عصر بی مرزی و صلح ، فصل بیداری جان . آفرینش هرگز در دل دفتر خویش واژه "مرز" و "جدائی" ننوشت و کتاب هستی لفظ "بیگانه" نداشت و نبود پرچم سرخ و کبود در لغت نامه عالم هرگز بحثی از فعل "جدا کردن" نیست و یقین است که این عالم خاک یک وطن خواهد شد و به یاری بلوغ عالم خطِ بد رنگ جدایی ها را از سر و روی زمین پاک کنیم مرز، توهین به مقام بشر است مرز را باز کنیم تا نباشد به جهان پدر از مادر و فرزند، جدا و مبادا هرگز که بگویند به ما بچه های لب مرز دلشان غمگین است دلشان غمگین است
شعر از
جناب منصور نبیلی